تبليغاتX
گیر می دهیم.....!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 21:32 توسط لیلی رز |

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 21:30 توسط لیلی رز |

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 19:4 توسط لیلی رز |

 

Kami Charkhesh Be Chap... Dorost Shod :)

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 18:53 توسط لیلی رز |

 

Age Eslam Daste Ma Iraniaro Nabaste Bud, Holly Wood Ro Miovordim Tu Iran.... Pas Chi Fekr Kardin

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 17:32 توسط لیلی رز |

 

Chi Begam Dige..........?! :))))))
Hode Filmaram Ye Daghe Be Yad Biarid.. :D

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 15:30 توسط لیلی رز |

 

Nemidunam... Faghat Be Nazaram Figureshun Va Background o Lebas Pushidaneshun Tu In Ax Kheili Shabihe Hame....! Ya Ideye Akkasa Tah Keshide Ya Hamun Khosusiate Jalebemune... :)

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 15:22 توسط لیلی رز |

چند وقتی می شه که یا سوژه ای برای نوشتن ندارم و یا احساس و حوصله شو. ترجیح می دم بیشتر ترجمه کنم!

این ترجمه ی مقدمه ی شعر گوته "فائُست" ئه که البته پروژه ی رامینا باعث شد ترجمش کنم! البته به خاطر پیچیدگی زبان آلمانی هنوز کار من نیست!

 

یوهان ولفگانگ فن گوته

فائُست

 

باز نزدیک می شوید. پیکرانی متزلزل که دورزمانی خود را به نگاهی تیره نشان دادند. این بار در حفظ شما سعی خواهم کرد؟ آیا هنوز قلبم تمایلی دارد؟ پا فشاری کنید! خوب است. اینگونه پرواز از میان دود و مه را به سوی من دوست خواهید داشت. پستان هایم جوانانه از نسیمی جادویی که کوران شما را بو می کشد می لرزد.

با خود تصاویری از روزهای نوید بخش می آورید. و بعضی سایه های عزیز صعود می کنند. حال یک اسطوره ی قدیمی نیمه محو با اولین عشق و دوستی بالا خواهد آمد. رنج تجدید می شود. شکایت حیات را در روندی مارپیچ تکرار می کند. و آنان را نیکان می نامند. آنهایی که به ساعات خوش از سعادت غوطه ور شدند. آنهایی که پیش از من نابود شدند. نه. آنان به این آواز ها گوش نمی دهند. آن ارواح که من نخست فراخواندمشان. محو! اولین نا صدا...

رنجم ناگهان به عده ای ناشناخته صدا می کند. تشویق آنان خود قلبم را می ترساند. و دیگر چیزی که آوازم را دوست خواهد داشت اگر هنوز زنده بود در دنیا متلاشی می شد.

و مرا مدت ها پیش دلتنگی ای متروک فراگرفت که بعد از آن ارواح ساکت شدند. آن اکنون در لحن نامشخص پچ پچ آواز من معلق است. رگباری مرا گرفتار کرد. اشکی پس از دیگری. این قلب سخت خود را نرم و رئوف احساس می کند. آنچه آز آن من است را در اطراف و پهنا می بینم که ناپدید می شود و مرا به هستی می برد.

 

من اصولا دستور زبانم خوب نیست! لطفا اگه اصلاحی به ذهنتون می رسه منم در جریان بذارید ممنون

+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 17:17 توسط لیلی رز |

و اینجاست که عشق فریاد می زند و انتقام می گیرد.....!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 16:52 توسط لیلی رز |

به چشام شک کردم. جلوی چشای من بودی. تکون نخوردی. ولی یه هو... یه هو دیدم خودت نیستی. جلوی چشای من عوض شدی. ترسیدم. برای اولین باز ازت ترسیدم. چرا ندیدم چی شد؟... به چشام شک کردم..

 

پ.ن : خوشبختی خیلی پیچیده تر از چیزیه که فکر می کردم.

 

۲ نوامبر ۹

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 22:57 توسط لیلی رز |